این روزها یکی از دغدغه هام شده این سرعت عجیب و غریب گذشتن روزها ، هفته ها ، ماه ها و حالا دیگه فصلها
.
.
اولش یه دختر کوچولو یعنی خیلی کوچولو به کلیه احتیاج داشت
بعد از اینکه همه چیز آماده میشه اونی که باید کلیه بده گم وگور میشه
از ناچاری تو کوه و بیابون هم دنبالش می گردیم ولی پیدا نمیشه یعنی دوست نداره پیدا بشه
یکی دیگه پیدا میشه دوست داریم فکر کنیم یه فرشتست
رفتارش هم مثل فرشته هاست هیچ انگیزه ای نداره به جز کمک کردن
اتفاقی که همه این همه وقت منتظرش بودن میفته ولی تازه هممون موقع میفهمیم چقدر ازش میترسیم
همون پدری که تا چند روز قبل به آب و آتش میزد که عمل یه روز زودتر باشه حالا آنچنان پشت در اتاق عمل گری میکنه که دلم میخواد گوشی رو قطع کنم زنگ بزنم به بیمارستان ببینم نمیشه عمل کنسل بشه
فرشته داستان چیزی داره که با دادنش به بیمار کوچیک ما زندگی رو واسه اون شدنی میکنه و واسه ما شیرین
کلیه فرشته اونقدر ارزش نداشت ، یه کلیه حداکثر میتونه جون یک نفر رو نجات بده ولی من داشتم میدیدم پدر و مادری رو که اونها هم داشتن جون میگرفتن
حالا دکترها اون وسط چی رو جا به جا کردن که این همه زندگی همراش آورده بود ، من هیچ وقت نفهمیدم
حالا ما موندیم با یه فرشته ای که دوست داریم هر جوری میشه بهش کمک کنیم
فرشته هم گم و گور میشه چند ماهی و بعد از اینکه برمیگرده کلی حرف داره که گوشامون سوت میکشه
حالا من باید برم حرفایی بزنم ، ادعاهایی بکنم ، دعواهایی بکنم که مثلا یه وقت حقی ناحق نشه
من از کار خودم راضیم ، بد حرف نزدم ، اونم راجع به چیزایی که عمرا تا حالا دربارشون حرف زده باشم اما نتیجش؟
.
آخرش دقیقا شد مثل داستانهای پوآرو ، اونی دروغ می گفت که اصلا به نطر نمیرسید دروغها کار اون باشه
.
.
کاش میفهمید واسه ما اسمش شده فرشته ، کاش میفهمید فرشته ها که نمیتونن دروغ بگن
No comments:
Post a Comment